آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 7خرداد 91

ساعت 10 رفتم به آویسا گلی سر بزنم. خاله سهیلا گفت که آویسا خیلی سرفه می کنه خیلی ناراحت شدم. یه ذره باهاش بازی کردم. ملیسا و مامانش هم داشتند کتاب می خوندند که آویسا گلی سریع دوید طرفشون و شروع کرد به کتاب ورق زدن و نگاه کردن عکساش. اینم چند تصویر از کتاب خوندن آویسا عسل... ...
7 خرداد 1391

یکشنبه7 خرداد 91

  امروز صبح خیلی زود رسیدیم مهد.دختر گلی هم اصرار کرد از ماشین پیاده شه.بابا رضای مهربون هم که هیچ وقت دوست نداره دختر عسلش ناراحتی کنه پیاده شد و آویسا خانوم رو برد تو حیاط مهد تا کمی بازی کنه.اینم چند تا تصویر از صبح امروز...   ...
7 خرداد 1391

جمعه 8اردیبهشت

 روز 5شنبه قرار بود بابا رضا بره شرکت و دیر بیاد. من و تو با هم تو خونه تنها بودیم.کلی با هم بازی کردیم. شب قرار بود دایی بهزاد  شام بیاد خونمون. دم غروب دایی اومد . بعد دایی هم بابا اومد کلی با بابا و دایی بازی کردی.شب هم دیر خوابیدی. روز جمعه رفتیم خونه عمه ارغوان. چه شیطونی هایی که با آوین نکردی.ولی یه صحنه خیلی جالب این بود. که آوین اسباب بازی هاشو ازت گرفت و برد اتاقش. تو هم یواش پشت سرش رفتی .تا آوین چهار پایه رو گذاشت تا وسایلشو بزار رو کمد. تو سریع اسباب بازی رو برداشتی و با سرعت نور دویدی. وای منظره جالبی بود. من و بابایی هم دنبالت که دخترم یواش یواش.خلاصه خیلی با آوین آتیش سوزوندید.بعد خونه عمه رفتیم پیش فرهام.آخه ...
6 خرداد 1391

سه شنبه 12اردیبهشت91

  دیروز طبق معمول روزهای گذشته با آژانس رفتیم خونه.و بر خلاف روزهای قبل تو ماشین دختر خوبی بودی و زیاد شیطنت نکردی.وقتی رسیدیم خونه لباساتو درآرودم و با هم رفتیم حموم.خیلی تو حموم شیطون بودی. همش اسباب بازی هاتو تو آب وان این طرف و اون طرف پرت می کردی.و هی می خواستی منو خیس کنی.هر چی بهت می گفتم مامان خیس می شم بیشتر کارت رو تکرار می کردی و می خندیدی.از حموم که بیرون اومدیم با مرارت تمام موهای خوشگلت رو خشک کردم. برات فرنی درست کردم و با هر ترفند و زحمتی بود بهت خوروندم. خلاصه هر کاری کردم نخوابیدی. و در کنار من تا موقعی که شام آماده بشه شیطونی کردی.به مامان حاحی زنگ زدیم و تو هم با موسیقی بی کلامت باهاش حرف زدی. بابایی برخلاف شب های ق...
6 خرداد 1391

شنبه 30اردیبهشت91

                                         بعد یه غیبت طولانی برگشتیم. دیروز یعنی شنبه خواستم آویسا خانوم رو ببرم موهاشو کوتاه کنم. اول قرار بود با آژانس بریم. بعد خاله مریم زنگ زد و گفت مارو می رسونه. تو ماشین کلی با خاله بازی کردی.بعد که رسیدیم خونه زنگ زدم و آرایشگاه وقت گرفتم. لباسامون رو پوشیدیم و راه افتادیم وقتی وارد کوچه شدم خواستم تو رو بزارم زمین  تا باهم دیگه راه بریم که یک دفعه نمیدونم چی شد. پاهام سر خورد با تمام نیرو س...
31 ارديبهشت 1391

یکشنبه24اردیبهشت91

                                 امروز ساعت 10 اومدم پیشت.خانم سیفی داشت با تلفن حرف می زد و به   من اشاره کرد خودم بیام دم در اتاقت تحویلت بگیرم. در اتاقتون باز بود.هیچ وقت اون صحنه یادم نمی ره. تو تختت دراز کشیده بودی و مشغول بازی بودی با پاهای کوچولوت ور می رفتی و با خودت حرف می زدی. خیلی حالم بد شده بود.اشک هام همین طوری می اومد. دلم ریش شده بود. یه دفعه گفتم چقدر ما سنگدلیم و چقدر به شماها بچه های معصوم ظلم می کنیم. همین طور که تو حال خودم بودم خاله رویا از عکس العمل...
31 ارديبهشت 1391

یکشنبه17اردیبهشت91

  این روزا موقع رفتن به خونه آژانس می گیریم. بابارضا به خاطر کارش نمی تونه بیاد دنبالمون و سرویس یه ذره به خونه ما بد مسیره. خلاصه اینکه از موقع تحویل گرفتن دختر عسل از مهد تا موقعی که ماشین آژانس بیاد یه نیم ساعتی تو حیاط هستیم.آویسا خانوم شیطون هم کمال استفاده رو از این لحظات میبره.یه لحظه تاب یه لحظه الاکلنگ یه لحظه تو سایه همش تو آفتاب. نمی دونی چه کار می کنه اصلاً نمیشه کنترلش کرد.ببینید...       ...
17 ارديبهشت 1391

جمعه 15اردیبهشت 91

                         آویسا گلی ما هنوز خوب حرف نمی زنه.فقط کلماتی که در پست های قبل گفتم رو تکرار می کنه. ولی دیشب یه اتفاق جالب افتاد و اون این بود که فهمیدم دختر گلی فعل ها رو می گه. موقعی که خواستیم بخوابیم. بابا رضا لامپ اتاق رو خاموش کرد یه دفعه دیدم آویسا گفت: چی شو؟ خندم گرفت.بابا رضا هم تعجب کرده بود و هر دوتا زدیم زیر خنده. صدای زنگ تلفن بلند شد که دیدم دختر گلی گفت کی بو؟اینم از حرف زدن های دختر عسل...   ...
16 ارديبهشت 1391

دوشنبه4اردیبهشت

                       قبل عید وقتی آویسا گلی رو صبح تحویل مهد میدادم خواب بود.اما الانا همیشه بیدار میشه. و از وقتی هم که کلاسش عوض شده یه ذره موقع تحویل دادن بی تابی میکنه.امروز هم مثل روزهای دیگه بود.با آویسا رفتیم تو اتاقش.دم در خاله رویا رو دیدم که تعریف می کرد دختر گلی خیلی شیطون شده.اسباب بازی بچه ها رو از دستشون می گیره و فرار می کنه. میره زیر تخت ها برای بچه ها توپ میاره و.... خلاصه بعد صحبت باخاله رفتیم اتاق. یه ذره باهاش بازی کردم .البته دختر گلی همیشه جستجوگر کلاً همیشه مشغوله ببینید... ...
4 ارديبهشت 1391